تبليغاتX
ترانک ها و گاه نوشت های شخصی فردین
ترانک ها و گاه نوشت های شخصی فردین

اجتماعی_سیاسی_ادبی

 

و اما من نباید حرفی بزنم

و حلقومم را نباید بی جهت بگشایم

که از دور

طرح یک طناب

گلویم را وسوسه می کند

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21:1 توسط فردین| |
 

 

چه شوم تا که به ذهن تو شوم خاطره ای؟ شبح عاشق تصویر مرا، چه کنم ـ لحظه ای - تا تو بر ذهن بری؟ سایه ای از سال های رفته... کوچک و کوچک تر... کودکی ، دوره شیر مکی... تو از آن زاویه های بسته چه به خاطر داری که همان باشم و در خاطر تو حک گردم . شیشه ی شیر شوم در دستت؟ پیش بند گلی بسته به سینه ت باشم؟ چه شوم؟ بهترین شعر شوم؟ بهترین نقاشی؟ بهترین پیرهنی که به تنت  می پوشی،بهترین دانه که یک روز برای مرغ شادان دلت می پاشی. چه شوم؟ خواب شوم؟ سفری در دل شب، تا در آغوش نسیم رویا، بدن چشم تو را لرزانم. یا آب شوم تا اگر تشنه شدی، میل بر من آری، یادی از من آری، عطش داغ گلویت به من بسپاری. قطره ای اشک شوم ، همسفر دلتنگیت؟ زایر تشنه لب بوسه گاه گونه. چه شوم؟ بهترین جمله که روزی ز کسی می شنوی؟ بهترین ناز که با آن دل من می شکنی؟ شاید آواز شوم یا اگر کوک مرا می دانی، ساز شوم. شایدم بوسه شوم بر لب خندانت یا اگر می خواهی گریه ای تلخ شوم بر گذر چشمانت. چه شوم؟ میله سرمه چشمت باشم؟ نه.. از آن می ترسم چشم زیبای تو را لحظه ای چند بیازارانم. ساعت حلقه زده بر مچ دستت باشم؟ تیک تاک ضربان هیجان، گردش عقربه های دل و جان، با هم از گردنه تنگ زمان می گذریم. چه شوم؟ تا که انگاره ای از من به دلت بسپاری، تو بگو.

پ.ن: تا چهارشنبه هم وقت داری بگی.

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 14:12 توسط فردین| |
 

... جون با تموم مشکلاتم

نمی‫دونی چه جوری مبتلاتم

تکون دادی منو تا هشت ریشتر

یه ساله هادر  پس لرزه‫هاتم

 

پ.ن: تا کی به جای اسمت نقطه چین بزارم؟

هادر (Hader): مراقب. مواظب.

 موزیک وبلاگ تقدیم به  برفی  عزیز

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:8 توسط فردین| |
 

خشونت

 چفت و بست ِ

روزگار ماست.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:29 توسط فردین| |
 

در شمارم اگر نياوري
بي‌شمار گريه خواهم كرد
راستي
مساحت عشق تو
چند آستين تر است؟


 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:8 توسط فردین| |
 

این دلهره ی بی تو بودن

تو را

بی من می کند

عاقبت...

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:39 توسط فردین| |
 

فشار خونم هفده. اینو بهیار اداره بهم گفت.چشام سرخ سرخه. تنم سرد. زنگ تلفن دیونه ام میکنه.باید یه تحلیل درس حسابی براش بنویسم...سرم گیج میره.دهنم خشک شده . گشنمه . عطش دارم اما اول باید یه تحلیل درس حسابی براش بنویسم.این در کمد دیواری خلم کرده. قیژ قیز میکنه.همکارم مدام توی اتاق راه میره .دفترچه قسط هاش تو دستشه.اون یکی هم با تمام هیکلش توی اینترنته.اما من باید یه تحلیل درس حسابی براش بنویسم.

صبر کن ببینم کارا تا کجا پیش رفته؟ آهان پرونده ها توی نگهبانیه...وای چقدر این درد استخون کشنده اس...چند روز دیگه نگهبانی نظرش رو میده. علی آقای بالانشین که حالا هم از اکبر تعریف شنیده هم تهدید٬ پروندرو میسپره به اکبر تا مصلحتی اش کنه. اکبر هم با رندی  پرونده هارو باطل میکنه و محمودخان رو درازش میکنه رو به قبله...مسخره اس؟خب این تحلیل منه دیگه.تحلیل قروقاطی با درد و سرگیجه و حالا خونریزی... وای باید سرم رو بالا نگه دارم... اگه چپکی باشه کشته میشم.

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:43 توسط فردین| |
 

كوتاه آمدند
بزرگان
و حقارت
     اينك
درسايه‌ي بزرگي شد!

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:44 توسط فردین| |
 

تا حدودی سرد

تا حدودی درد

لحظه‌های تا حدودم را

تا حدود آفتاب صبح راهی کن!

 

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:42 توسط فردین| |
 

مرا دو سطر از آن بوسه‫ها مهمان كن

از آن دو مطلب خيس

براي من بنويس.

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:32 توسط فردین| |
 

لبت را بر لبم بگذار

که با یک بوسه‌ات

            این پازل سرگشته را

                                    تکمیل خواهی کرد.

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 4:9 توسط فردین| |
 

از لبانت یاس می‌چینم؛

بوسه‌هایت در دهانم

                           طعم باران دارد و شبنم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 9:6 توسط فردین| |
 

اي قهوه‌اي تند!

بيخوابي من ربط به لبهاي تو دارد.

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:0 توسط فردین| |
 

ای شکارچی سنجاقک

امروز او

چقدر پرواز کرده بود ؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:9 توسط فردین| |
 

 سبز است و رها

گیسوی شلال بید 

  بر شانه ی آب.  

در دره پر شکوفه

بیتاب ترنم است

سنگ لب رود. 

 

پن.ن : آخرش یه شب ماه میاد بیرون شهیدای شهر... یه شب ماه میاد

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:17 توسط فردین| |
 

 من جليقه نجاتم را اشتباهی پوشيده ام
حالا دريا در من غرق می شود؟

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 2:12 توسط فردین| |

 

شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل های سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و همزنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:29 توسط فردین| |
 

 
نردبان این جهان ما و منی ست

عاقبت این نردبان افتادنی ست

لاجرم هرکس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست........

 

۱-داروغه ظالم کشور ما فرصت به حق برای نفس کشیدنم نمی دهد.... ایران بانو

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:51 توسط فردین| |
 

خورشید را به پنجره نصب کردم

چیزی جز غروب اجرا نشد.

 

پ.ن : واقعیت٬ غیر از این نتیجه است . شک نکنید.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:35 توسط فردین| |
 

                 

دو جنبش گسترده در دورترین نقاط مرزی تا کلان ترین شهرهای کشور به وجود آمده. نخست جنبشی که صداقت و توانایی میرحسین موسوی را باور کرده و به عمل او ایمان آورده است و دیگر ٬جنبشی که از دوگانگی عمل و رفتار و انکار واقعیات و دروغ خسته شده است.

                               

تفسیر این معنا ٬ موج گسترده ی اقبال اجتماعی به موسوی است. بر این گمانم پیروزی او قطعی است حتی شاید در دور اول انتخابات. اما....

پ.ن : اگه نتیجه غیر از این بود بدانید که...

پ.ن : اگه  محسن رضایی رییس جمهور شد تعجب نکنید

بعد نوشت خصوصی : تو منحصر به فردی ( قربون چشات برم....خودش می دونه با کی ام)

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:31 توسط فردین| |
 

اين كلاغ هم سر اينكه

                                  كدام كاج ده بلندتر است

پرهايش سفيد شد.

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:0 توسط فردین| |
 

 

مردم از بهت خرداد

يك نسيم سراسيمه بفرست

قاصدكهاي بغض مرا منتشر كن.

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 4:44 توسط فردین| |
 

ما نمی دانیم....نخواهیم هم دانست....از دست ما کاری ساخته نیست...نخواهد هم ساخته بود....کسی را نمی توانیم عوض کنیم...نخواهیم هم توانست... ما در آسانسور هستیم..آسانسورفقط بالا و پایین می رود نه چپ و نه راست.. ما می خواهیم بچرخانیم اش....می خواهیم بگردد... نمی گردد....ما گرفتار آمده ایم....ما چلمبه شده ایم( چلنبه؟) (نون اش فدای ب شده است .لب کون گشاد  برای تلفظ ب ی بعد از نون  تمایل دارد جلو جلو بسته شود و نون را هم  میم کند)(تلنبه بوده است یا تلمبه؟ این نون هم فدای قوت لب دوز ب شده است؟)( آیا نون هم تصور می کند در آسانسوری سوار است که در بهترین حالت اش اگر گیر نکند فقط بالا و پایین می رود؟) (پلمبیر بوده است نام آن دسر چرب و چیل یا پلنبیر؟ بادنجان یا بادمجان؟ این جا هم نون فدا؟) و باقی داستان همین پرانتزهاست.

پ.ن : بدون شرح! (انتخاباتی)

                            

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 4:2 توسط فردین| |
 

بیاد آوردنت

            هر روز

دردآورترین شکل فراموشی است.

هه!

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 15:25 توسط فردین| |
 

امسال در مراسم دختر شایسته آمریکا از بین 51 نفر شرکت کننده خانوم کریستن دالتون

(Kristen Dalton) از ایالت کالیفرنیای شمالی توانست مقام اول را کسب کرد




بقیه عکس ها در ادامه مطلب

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 14:42 توسط فردین| |
 

((  تو  ))

مسئول شعرهاي من هستي.

           طفره نرو!

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 4:3 توسط فردین| |
 

یکی نبود و یکی بود

کفشی بود و

پرزیدنتی که سوسک شد!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 4:20 توسط فردین| |
 

می گویم سلام٬ جوابم نمی دهی

پس خدانگهدار.

شاید از سر اتفاق دستهایت تکان بخورد

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:10 توسط فردین| |
 

این اسم اش چیست.... که تو آمده ای داردار کوب کوب می کنی روی تنه ی درخت من ...تا اینجاش می دانم... ولی دهان ام به هیچ جزمیت باز نمی شود....بار قطعیت را کشیده نمی تواند.... تردید حق آدم هاست...آدمی را به تردیدهاش هیچ محاکمه کرده نمی توان...این ظرف نازک آزمایشگاهی که من ( بِشِر می گفتند؟) قطره قطره آلوده ی سالیان است... فاصله؟...تردید....دست ام تا کنار دست تو می آید...نمی گیردت... این من که ظرف؛ فقط می داند که هولاٌ عظیما...از حرف پر است... این سیرک برای تو نمایشهای اش را نشان داده می خواهد....می خواهد تو فرو بنشانی اش؟...تو نشان اش بدهی؟...تو نشانی ای؟...آشنایی؟... تردید... من تورا می خواهم یعنی کسی/کسانی را نمی خواهم...؟...آدم ها را با تردیدهای شان بپذیرید... اگر پیغمبر بودم همین را رسولی می کردم.... آدم ها را به تردیدهای شان ببخشید... این لحظه اسم اش چه بود؟

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:55 توسط فردین| |
 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:48 توسط فردین| |